پیام عاشقانه

خرید بک لینک
هست این سپاه عشق تو جان سوز و دلفروز و اندر سپاه عشق تو سالارم آرزوست دجال هجر بر سرم از غم قیامتیست لابد فسون عیسی و تیمارم آرزوست مکری بکرد بنده و مکری بکرد وصل از مکر توبه کردم مکارم آرزوست تا سوی گلشن طرب آیم خراب و مست از گلشن وصال تو یک خارم آرزوست زان طره های زلف کمرساز بنده را کز شهر دررمیدم کهسارم آرزوست موسی جان بدید درختی ز نور نار آن شعله درخت و از آن نارم آرزوست تبریز چون بهشت ز دیدار شمس دین اندر بهشت رفته و دیدارم آرزوست 453 بد دوش بی تو تیره شب و روشنی نداشت شمع و سماع و مجلس ما چاشنی نداشت شب در شکنجه بودم و جرمی نرفته بود در حبس بود این دل و دل دادنی نداشت ای آنک ایمنست جهان در پناه تو مه نیز بی لقای تو شب ایمنی نداشت کبر و منی خلق حجاب تو می شود در سایه بود از تو کسی کو منی نداشت دل در کف تو از تو ولیکن ز شرم تو سیماب وار بر کف تو ساکنی نداشت 454 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت وان سو که تیر رفت حقیقت کمان نرفت جان چست شد که تا بپرد وین تن گران هم در زمین فروشد و بر آسمان نرفت جان میزبان تن شد در خانه گلین تن خانه دوست بود که با میزبان نرفت در وحشتی بماند که تن را گمان نبود جان رفت جانبی که بدان جا گمان نرفت پایان فراق بین که جهان آمد این جهان اندر جهان کی دید کسی کز جهان نرفت مرگت گلو بگیرد تو خیره سر شوی گویی رسول نامد وین را بیان نرفت در هر دهان که آب از آزادیم گشاد در گور هیچ مور ورا در دهان نرفت 455 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست نابوده به که بودن او غیر عار نیست در عشق باش که مست عشقست هر چه هست بی کار و بار عشق بر دوست بار نیست گویند عشق چیست بگو ترک اختیار هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست عاشق شهنشهیست دو عالم بر او نثار هیچ التفات شاه به سوی نثار نیست عشقست و عاشقست که باقیست تا ابد دل بر جز این منه که بجز مستعار نیست تا کی کنار گیری معشوق مرده را جان را کنار گیر که او را کنار نیست آن کز بهار زاد بمیرد گه خزان گلزار عشق را مدد از نوبهار نیست آن گل که از بهار بود خار یار اوست وان می که از عصیر بود بی خمار نیست نظاره گو مباش در این راه و منتظر والله که هیچ مرگ بتر ز انتظار نیست بر نقد قلب زن تو اگر قلب نیستی این نکته گوش کن اگرت گوشوار نیست بر اسب تن ملرز سبکتر پیاده شو پرش دهد خدای که بر تن سوار نیست اندیشه را رها کن و دل ساده شو تمام چون روی آینه که به نقش و نگار نیست چون ساده شد ز نقش همه نقش ها در اوست آن ساده رو ز روی کسی شرمسار نیست از عیب ساده خواهی خود را در او نگر کو را ز راست گویی شرم و حذار نیست چون روی آهنین ز صفا این هنر بیافت تا روی دل چه یابد کو را غبار نیست گویم چه یابد او نه نگویم خمش به است تا دلستان نگوید کو رازدار نیست 456 ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست عاشق نواختن به خدا هیچ عار نیست
پیام عاشقانه...

ما را در سایت پیام عاشقانه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: faaz بازدید: 306 تاريخ: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت: 13:36

صفحه بندی